بوطیقای معماری و شهر : دکتر محسن حبیبی

کد مقاله : #72
تاریخ انتشار : دوشنبه, 6 مهر 1394 14:03
تعداد بازدید کننده : 2027
چاپ ارسال به دوستان
شما این مطلب را ارسال خواهید کرد:
بوطیقای معماری و شهر : دکتر محسن حبیبی
  • Reload بازآوری
بزرگ یا کوچک بودن حروف اهمیت ندارد
ارسال
دکتر شفیعی کدکنی در شعر «هزاره دوم آهوی کوهی» سفری به قلمرو تاریخ ایران کرده و بدینگونه ارتباط و اتصال شعر خود را با ادبیات و معماری کهن ایران زمین بیان کرده است.

دکتر شفیعی کدکنی در شعر «هزاره دوم آهوی کوهی» سفری به قلمرو تاریخ ایران کرده و بدینگونه ارتباط و اتصال شعر خود را با ادبیات و معماری کهن ایران زمین بیان کرده است. این شعر در «همایش ملی جامعه معماری و شهر» که توسط پژوهشکده معماری و شهرسازی شبستان در مهر ماه سال 1393 برگزار گردید، از دیدگاه معماری، شهرسازی و جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفت.

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟
- تا بدانجا که فرو می ماند
چشم از دیدن و لب نیز زگفتار مرا

لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَری ست
که درین کاشی کوچک متراکم شده است
می بَرد جانبِ فرغانه و فرخار مرا.

گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،
شعلۀ آتشِ کَرکوی و سرودِ زرتشت،
پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم
می نمایند در این آینه رخسار مرا

این چه حُزنی ست که در همهمۀ کاشی هاست؟
جامۀ سوکِ سیاووش به تن پوشیده ست
این طنینی که سُرایند خموشی ها، از عمق فراموشی ها
و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟
- تا درودی به «سمرقندِ چو قند»
و به رودِ سخنِ رودکی آن دم که سرود:
«کس فرستاد به سرّ اندر عیّار مرا.»

شاخِ نیلوفرِ مَرو است گََهِ زادنِ مهر
کز دلِ شطِّ روانِ شن ها
می کند جلوه، از این گونه به دیدار مرا.

سبزیِ سروِ قد افراشتۀ کاشمرست
کز نهان سویِ قرون
می شود در نظر این لحظه پدیدار مرا.
چشم آن «آهوی سرگشته کوهی» است هنوز
که نگه می کند از آن سویِ اعصار مرا

بوتۀ گندمِ روییده بر آن بام سفال
بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است
که به یاد آورَد از فتنۀ تاتار مرا.

نقشِ اسلیمیِ آن طاق نماهای بلند
واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ
می شود بر سر، چون صاعقۀ آوار مرا.

وان کتیبه که بر آن نامِ کس از سلسله ای
نیست پیدا و خبر می دهد از سلسلۀ کار مرا.

کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان
گسترانیده شکوهی به موازاتِ اَبَد
روی آن پنجره با زیورِ عریانی هاش
که گذر می دهد از روزنِ اسرار مرا
عجبا کز گذرِ کاشیِ این مَزگِتِ پیر
هوسِ «کویِ مغان است دگر بار مرا»
گرچه بس ناژوی واژونه در آن حاشیه اش
می نماید به نظر،
پیکر مزدک و آن باغِ نگونسار مرا.

در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن
می روم تا به قرونی که زمان برده ز یاد
گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام
یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟
- تا بدان جا که فرو می مانَد،
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.
(برگفته از کتاب باغ های چوبی، خسرو احتشامی هونه گانی، چاپ شهرداری اصفهان)
در این همایش، دکتر محسن حبیبی با اشاره به شعر «هزاره دوم آهوی کوهی» سرودۀ استاد شفیعی کدکنی این توضیحات را از مفهوم شهر اضافه نمود که مراد از «نقشِ بر دیوار» در این شعر اشاره به «خاطره جمعی» یک شهر است. نسیمی از گذشته که از لابه لای دیوارهای شهر حضور داشته و قصه شهر را مدام برای ما آدمیان تکرار کرده و بازگو می کند.
وی در ادامه افزود: شهر مملو از خاطره است. با روایت و یادآوری یک خاطره دوباره با آن همراه شده و با آن شاد و محزون می شویم. این خاطره منوط به یک واقعه ای می شود که این واقعه در ذهن ما نشسته است. به قول شعر استاد شفیعی کدکنی واقعه ای که بر «دیوار» حک شده است. اگر آن دیوار خراب شود و دیوار جدیدی به همان شکل به جای آن ساخته شود، دیگر این همان دیوار نبوده و تمام خاطرات روی آن دیوار نیز با آن از بین رفته است. خاطرات شهر را زنده نگه می دارد. حتی اگر شهر نیز از بین رود، خاطرات آن شهر همچنان زنده می ماند. (همانند خاطره به یاد ماندنی خرمشهر) شهرها برای اینکه بتوانند زنده بمانند، به قصه نیاز دارند. شرط بقاء یک شهر حضور قصه در شهر است. به محض اینکه خاطرات از روی دیوارهای شهر پاک شود، شهر بی خاطره می شود و دیگر هیچ حس تعلقی به شهر باقی نمی ماند. بنابراین خاطره، رمز بقاء و عامل اصلی ایجاد وحدت و هویت شهری است.
« بایستی از دیوار عبور کرد و در پس دیوارهای شهر، حادثۀ این شهر را دید. با عبور از دیوارها به خاطره و حافظۀ شهر دست خواهیم یافت. در این صورت می توان به جوهرۀ آن شهر دست یافت و آن را شناخت.»
ست.